تبليغاتX
عشق بي پايان
عشق بي پايان
Image hosting by TinyPic

حق داري كه دعوتم را بدعد عمري نپذيزي

 

فال حافظ گرفتم ديدم از عاشقي سيري

 

تقصير منه كه گفتم تو بخواي واست ميميرم

 

تو كه نوبتت شد اما گفتي بايد بميري

 

جاي چشات خالي ديشب ،چه خواب قشنگي ديدم

 

خواب ديدم واسه هميشه منو بردي به اسيري

 

يادمه روزاي اول اشكاتو كه پاك ميكردم

 

گفتي اين يادت بمونه تو،تو دنيا بي نظيري

 

دوس دارم صداقت تو مثل حرف اون روزات بود

 

منو مي بردي تو ساحل توي كلبه حصيري

 

حالا اما توي راهت اگه يه رود خانه باشه

 

واسه رد شدن نميخواي دساي منو بگيري

 

يادمه كه بي اجازه اومدم تو رو ببينم

 

زير دونه هاي برف و  بلوري مه شيري

 

نگرانم شدي اون روز گفتي تا هوا درس شه

 

تو پيش خودم مي موني،فعلنم خونه نميري

 

يادمه هوا كه خوب شد تا خونه فقط دوئيديم

 

توي دفترم نوشتم دوئيديم تو چه مسيري

 

ديگه اون روزا گذشتن ، مثه عمرا بر نگشتن

 

توي دفترم نوشتم، رسيدم به چه كويري

 

آخرش ديشب كه خواستم خون تون بيام و گفتي

 

مشغلت خيلي زياده ،اين روزا بد جوري گيري

 

هر چي عاشق تو باشم ،برم اندازه اي داره

 

نمي دوني واسه ديدن، واسه من هميشه ديري

 

تا نگم خوبي تو انگار شعر من تموم نميشه

 

برو تو قصر شكستم، تا ابد خودت اميري

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:41  توسط مصطفی | 
 Lips

بوسه يعني وصل شيرين دو لب
بوسه يعني خلسه در اعماق شب
بوسه يعني مستي از مشروب عشق
بوسه يعني آتش و گرماي تب


بوسه يعني لذت از دلدادگي
لذت از شب , لذت از ديوانگي
بوسه يعني حس طعم خوب عشق
طعم شيريني به رنگ سادگي


بوسه آغازي براي ما شدن
لحظه اي با دلبري تنها شدن
بوسه سرفصل کتاب عاشقي
بوسه رمز وارد دلها شدن


بوسه آتش مي زند بر جسم و جان
بوسه يعني عشق من , با من بمان
شرم در دلدادگي بي معني است
بوسه بر مي دارد اين شرم از ميان

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 23:38  توسط مصطفی | 

عشق یعنی  تا سحر دریا شدن

                     مثل یک پروانه  بی  پروا شدن

                            عشق یعنی سر به زیر انداختن

                                  درحریم دلبری  جان   باختن

                                        عشق یعنی بر سر دار آمدن

                                              بی  محابا  دیدن  یا ر آمدن

 

 

       عشق یعنی پرزدن بی بال وپر

            دیده را  دریا  نمودن تا  سحر

                 عشق  یعنی  گفتگو  با کربلا

                      سر کشیدن  باده  از جام  بلا

                            عشق یعنی دیده برخنجرزدن

                               مثل طوطی درقفس پرپرزدن

 

 

عشق یعنی گم  شدن  در جام  می

           راز  دل بی پرده  بشنیدن  زنی

                 عشق  یعنی  خاک  پای  خاکیان

                      می  زدن در  حلقه ی   افلاکیان

                           عشق یعنی مثل یک گل وا شدن

                                  فــارغ  از  بی  تابی  دنیـــا  شـدن

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 22:56  توسط مصطفی | 

ای کاش بلد بودم خوب حرف بزنم ؛

                  ای کاش بلد بودم خوب دل ببرم ؛                                    

ای کاش بلد بودم ؛ اما نه ؛

   من میخوام بهترین دنیاهمراه با تو مال من باشه ...

 

ای کاش تو در کنارم بودی ، تا سرت را بر روی پاهایم میگذاشتم و دست در موهایت
میکردم و برایت آواز عاشقی را میخواندم !

ای کاش تو در کنارم بودی تا بر لبان سرخت بوسه ای میزدم و تو را در آغوش خودم
میفشردم!

ای کاش تو در کنارم بودی تا درد دلم را از نزدیک با چشمانت در میان میگذاشتم!

کاش فاصله ای بین ما نبود تا با هم به سرزمینی میرفتیم که تنهای تنها ولی با هم
بودیم!

ای کاش تو همان سایه من بودی که حتی لحظه ای نیز از من دور نبودی!

ای کاش کمی از اختیار دنیا در دستانمان بود که هیچگاه نمیگذاشتیم فاصله ای بین ما
    به وجود آید...    

ای کاش می توانستیم باز در کنار هم خاطره های شیرین بر جا بگذاریم!

ای کاش قاصدکی تو را در میان خود میگرفت و به سوی من می آورد!

ای کاش لحظه ها و ثانیه ها زودتر بگذرند ، و فصل ها و سالها زودتر از میان
چشمانم عبور کنند تا این لحظه های تلخ دوری از صحنه زندگی مان محو شود...

کاش سفر نبود ، کاش چیزی به اسم دوری و فاصله نبود...

کاش میتوانستم از غم دوری تو اشک نریزم ، کاش می توانستم دلتنگ نشوم ، کاش
دلم سنگ بود و دوری و فاصله برایم معنایی نداشت ، کاش هیچ احساسی به لحظه
سفر نداشتم ، آری اصلا کاش عاشق نبودم...

کاش فردا که فرا میرسد تو را در کنار خودم ببینم ، کاش لحظه ای دیگر تو با فریاد
بگویی به سوی من می آیی...

کاش لحظه سفرت برایم یک خواب بود، کاش این دوری و فاصله برایم یک رویا بود...

کاش و ای کاش ، کاش کاش کاش ، ای کاش ! تا کی بگویم کاش؟

تا کی بنویسم و بر زبان بیاورم ای کاش...؟؟؟

و ای کاش روزی فرا رسد که دیگر نگویم ای کاش...

 آن روز بگویم خدا را صدها مرتبه

شکر که در کنار تو هستم...

   دوست دارم که نگویم دوستت می دارم

                             دوست دارم که بدانی دوستت می دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:37  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:36  توسط مصطفی | 

تورا دوست دارم    اما به تو دوستت دارم نخواهم گفت

تورا دوست دارم   اما در آتش عشقت نمی سوزم

تورا دوست دارم   اما هرگزنامه ای برایت نخواهم نوشت

تورا دوست دارم   اما هرگز برای تو نمیمیرم تا بدانی

آنکه می گوید بخاطرت میمیرم دروغ گفته زیرا

من بخاطرت زنده ام

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:32  توسط مصطفی | 

عشق

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

 

دنیای زيباي من دوستت دارم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:30  توسط مصطفی | 

بهتربنم امید آن دارم که مرا هرگز از یاد نبری

با اینکه یواش یواش دارید

از کوچه ی ما میرید

ولی اینو بدون که هرگز فراموشت نخواهم کرد

نمیدونی امروز چقدر حالم گرفته شد وقتی فهمیدم دارید میرید

حالا خدا خودش به دادم برسه

میدونم باور نمی کنی

ولی با رفتنت من قطره قطره خواهم سوخت

وای............................

به آن لحظه ای که چشمم را به در خانه تان بیندازم

و این خیال که تو از آن بیرون می آیی

عشق ناز و خوشگل من

خواهش میکنم بی خیال ما نشو

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:27  توسط مصطفی | 

دوستت دارمهمیشه و همه جا   Z

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:25  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام آذر 1385ساعت 10:23  توسط مصطفی | 

نمیخوام بگم که قدر یه دنیا دوستت دارم...
چون دنیا یه روز تموم میشه...

نمیخوام بگم که مثل گلی...
چون گل هم یه روز پژمرده میشه...
نمیخوام بگم که سیاهی چشمات مثل شبهای پر ستاره اس...
چون شب هم بالاخره تموم میشه...
نمیخوام بگم که مثل اب پاک و زلالی...
چون اب که همیشه پاک نمیمونه...
نمیخوام بگم که دوستت دارم...
چون منکه اصلا دوستت ندارم...
بلکه من عاشقتم
...
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:50  توسط مصطفی | 

نمی دونم چرا وفا نداشتی                       نمی دونم چرا تنهام گذاشتی

نمی خوام که بگم تو بی وفا یی                می دونم که تو اینطور نمی خواستی

نمی شه که دوباره تو بیا یی                   می دونم این چیزا هیچ وقت نمی شه

نمی خوام این جوری تنها بمونم                       نمی دونم چرا؟ اما نمی شه

نمی تونم بگم دوستت ندارم                       نمی دونم دروغ سخته همیشه

نمی خوام فکر کنی تنها ترینم                  اما دروغ چرا؟ تنها ترینم

نمی خوام که بری واسه همیشه                پس اینو خوب بدون بی تو نمی شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 18:49  توسط مصطفی | 

اشکامو پاک کنم یا نه.  دوستم داری یا نداری.  تکلیف عشقمون چیه ؟

 

عاشقی یا مسافری ، اشکامو پاک کنم یا نه. بگو تو میمونی با هام یا اشکو

 

هدیه میکنی وقت جدایی به چشام اشکامو پاک کنم یا نه ؟ جواب اشکامو

 

بده. یه جایی دارم تو دلت یا عشق ناقابلم کهنه شده ؟ تو خاطرت بگو بگو

 

بهم بگو پیشم میمونی توهنوزتو رو خدا تنهام نذار توکه دوستم داشتی یه

 

روز اشکامو پاک کنم یا نه ؟ با غم عشقت چه کنم بمونم یا بمیرم . 

 

 اشکامو پاک کنم یا نه . گریه رو از سر بگیرم ؟اشکامو پاک کنم یا نه ؟

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:29  توسط مصطفی | 

شــــــــــده تا حالا دلت همچين بگيره كه ندوني به كجا پناه ببري؟
شده تا حالا تمام وجودت اشك باشه؟
شده تا حالا دوست داشته باشي يه ثانيه ديگه هم نفس نكشي؟
شده تا حالا دنيا به اين بزرگي بشه برات قفس؟
شده تا حالا تا اعماق وجودت بخواي داد بزني؟
شده تا حالا با تمام احساست از زندگي بدت بياد؟

شده تا حالا نتوني به كسي اعتماد كــــــني؟
شده تا حالا همچين كم بياري كه مرگ تو از خدا بخواي؟
شده تا حـــــالا از اوني كه دوسش داري بخواي بگذري؟
شده تا حالا اسم مرگ برات زيبا باشه طوري كه همون موقع تمام نيازت مرگ باشه؟
شـــــــــده تا حالا اه بَشه .... ! ديگه خسته شدم از اين شـــــده ها از اين همه تكرار
راسته تكرار تا ابديت
اما خدايا به فكر جثه بنده خودش هم بايد باشه شايد من نوعي نتونم تحمل كنم اين همه سختي اين همه زجر رو تحمل كنم
چرا بعضي وقتها خدا به ما مي رسه خوابش مي گيره
نمي خوام به خودم اجازه بدم كفر بگم
اما خدا به خدا گريه خودت بسه
بزار منم بفهم زندگي يعني چي؟
بزار بفهمم خوشبختي خنديدن واقعي يعــني چي؟
من خسته ام خسته از اين همه خنده هاي ظاهري
خسته از اينكه همه رو بخندونم اما خودم هيچ ...
امشب دلم خيلي گرفته انقدر كه فكر كنم صدامو خدا تو عرش شنيد
اما نمي دونم جواب منو مي ده يا نه
ديگه از تنهايي داره گريم مي گيره !
ولي خيلي خسته ام به خدا از همه چیز ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم آذر 1385ساعت 0:0  توسط مصطفی | 
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:59  توسط مصطفی | 
 

تكيه به شونه هام نكن... من از تو افتاده ترم.... ما كه به هم

نميرسيم... بسه ديگه! بذار برم..... كي گفته بود به جرم عشق؟ يه

 عمري پرپرت كنم... يه گوشه اي كنج قفس... چادر غم سرت كنم....

 من نه قلندر ميشمو.... نه قهرمان قصه ها.... نه برده ء حلقه به

گوش.... نه مثل اون فرشته ها... من عاشقم...همينو بس! غصه

نداره...بي كسيم! قشنگيه قسمت ماست! كه ما به هم نميرسيم     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 23:57  توسط مصطفی | 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385ساعت 22:22  توسط مصطفی | 
چشم و دلي براي تماشا و فال كو؟ تقويم چار فصل دلم را ورق زدم آن برگهاي سبز سرآغاز سال كو؟ رفتيم و پرسش دل ما بي جواب ماند حال سئوال و حوصله قيل و قال كو ؟ هرچند كه دلتنگ تر از تنگ بلورم با كو ه غمت سنگتر از سنگ صبورم اندوه من انبوه تر از دامن الوند به شكوهتر از كوه دماوند غرورم يك عمر پريشاني بسته به موئي ست تنها سر موئي زسر موي تو دورم اي عشق به معشوق تو گذر مي كنم از خويش تو قاف قرار من و من عين عبورم بگذار به بالاي بلند تو ببالم كز تيره نيلوفرم و تشنه ي نورم 

                               

فال نيك گفتي :غزل بگو! چه بگويم ؟ مجال كو ؟ شيرين من ، براي غزل شور و حال كو ؟ پر مي زند دم به هواي غزل ، ولي گيرم هواي پر زدنم هست ، بال كو؟ گيرم به فال نيك بهار را

                                

 خدای عشق: گریه هم دیگر دوای درد بی درمان من نیست سایه ای حتی از آن یاران هم پیمان من نیست گشته ام رسوای عالم در ره عشق و وفا غیر اشک داغ و حسرت هیچ در چشمان من نیست من که تا امروز گریان دیده ام چشمان خود را پس چرا بهر خدا هم یک نفر گریان من نیست؟ گر فنا گردم بسی از دوری و بی غمگساری غیر سنگ سخت خارا،در دل یاران من نیست سوختم صدباره من از درد هجران و هنوز باوری غیر از خدای عشق در ایمان من نیست

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 17:45  توسط مصطفی | 

كنار پنجره اتاقم پيشانيم را به شيشه اتاقم تكيه داده ام. و به ياد آن

 روزها كه چنين غمگين نبودم و غمي در دلم سنگيني نمي كرد. فكر

 ميكردم. به آن روزها حسرت مي خوردم كه ناگاه اشكي از گوشه

 چشمم فرو ريخت


با پشت چشم اشكهايم را پاك كردم.................. به چه كسي بايد

د

 بگويم كه ما يكديگر را دوست داريم. به پشيمانان يا به نو عروسان

 كه خوشبختي را در انعكاس عشق

ميبينند................................!


من فقط زماني را ميبينم كه تو به من مي انديشي و قلب شكسته ام

 فرياد ميزند دوستت دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:17  توسط مصطفی | 
مسافر به انتظارت خواهم ماند تا ابد براي هميشه .

 

زيرا ميدانم به سوي من باز خواهي گشت.


 

    به انتظارت خواهم ماند .زيرا قلب من با هر طپش خود آهنگ

 

 خاطرات گذشته را مي نوازد قلبي كه در آن خاطرات تا ابد محفوظ

است
 

   حتي اگر بدانم كه روزي جسمت به سوي من باز نمي گردد باز هم

 

 به انتظارت مي نشينم تا شايد صداي پايي بشنوم كه از آن تو باشد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:15  توسط مصطفی | 
gol
+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم آذر 1385ساعت 17:12  توسط مصطفی | 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 0:31  توسط مصطفی | 
Image hosting by TinyPic

خيال عشق هميشه تنهاترين رويای هستی است

 

چيزی بگو که ارزش آن بيش از خاموشی باشد

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 22:48  توسط مصطفی | 

تنهایی را دوست دارم
زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم
زیرا آنرا تجربه کرده ام
تنهایی را دوست دارم
زیرا به آن عادت کرده ام
تنهایی را دوست دارم
زیرا خداوند هم تنهاست
تنهایی را دوست دارم
زیرا...
در کلبه تنهاییم در انتظار خواهم گریست
و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:6  توسط مصطفی | 

 

 تو از کجا آمدي که يکباره قله‌هاي برف گرفته زندگيم را پر از گرمي و نور کردي؟ دستهايت را از کدام الماس تراشيده‌اند که اينقدر شفاف و مهربان موهاي مرا شانه مي‌زند؟ چقدر آغوشت را کم داشتم. از وقتي که آمدي زندگيم به جز رونق آب و روغن، رنگ عشق گرفت... انگار دوباره عاشق شده‌ام، اما اين عشق، ديگر يک عشق کور نيست....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 22:5  توسط مصطفی | 

آن روز كه دلت پيش دلم بود دستان مرا سخت فشردی كه مرو

حال كه دلت جای دگر بند شده كفشان مرا جفت نموده ای كه برو

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم آذر 1385ساعت 21:54  توسط مصطفی | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
سعی نکن توی این دنیا به کسی دل ببندی

چون دنیا اینقدر کوچیکه که جای دوتا دل نمیشه

واگه خواستی به کسی دلی ببندی سعی نکن از اون جدا بشی

چون دنیا اینقدر بزرگ که دیگه اونو پیدا نمیکنی

پیوندهای روزانه


آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
خرداد 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مهر 1385
شهریور 1385
آرشیو موضوعی
عمومی
نویسندگان
مصطفی
مصطفی-مریم
پیوندها
خنده
گلستانه
اخرین غزل
سکوت پرصدا
ترانه
عروس پائیزی
http://deli.blogfa.com/
تبسم تلخ
دوستانه
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM